تبليغاتX
ناهید و بیتا

ناهید و بیتا

خواهر بیتا!

سلام

میخوام درباره خواهرم یکم براتون بگم تا بخندین و غم های دنیا از دلتون بیرون بره

اسم:هانیه

سن:۱۱

من همین یه خواهر رو دارم که آرزو دارم همینم نداشتم!

ایشون موجودیه که وقتی فقط ۲ ساعت باهاش زندگی کنین برای خودتون آرزوی مرگ

میکنین.

اینو بگم که خیلی خبرکش تشریف دارن. یه مخی داره که در ظرف ۲۴ ساعت تموم کارهایی

که میکنم همه رو تو اون مخ بی مصرفش ضبط میکنه بعدش همه چی رو میره میذاره کف دست

پدر و مادر گرامی بنده.

کاری کرده که وقتی از ۲ متری من قدرم برمیداره تن و بدنم میلرزه ، وقتی هم از پشت سرم رد

میشه دندونامو به هم فشار میدم و چشمامو محکم میبندمچون وقتی رد میشه یه پسه گردنی

مهمونم میکنه وقتی هم دعواش میکنم یا میزنمش مثل .... نعره میکشه.

ایشون توی طول روز یه عالمه سوتی های خفن از دهنش در میره که موقعی که بهش میخندم

در زمان خیلی کمی کارمو میسازه.

همش در حال حرف زدنه. تو خواب ، سر سفره ، تو حمام و دستشویی یه سره صداش میاد.

از وقتی به دنیا اومده روز و شب عروسک بازی میکنه.

یه بار که در حال بازی کردن بود رفتم پشت سرش دیدم داره به عروسکاش چرت و پرت میگه!

همونجا یه دفعه زدم زیر خنده که برگشت یکی خوابوند تو گوشم.

یه بار یه ضرب المثل گفت که وقتی بهش گفتم این ضرب المثل رو اشتباه گفتی بهم گفت راست

میگم دیگه! جالب اینجاست که اصلا به روی خودش نیاورد که اشتباه گفته!

هانیه این ضرب المثل به این صورت گفت: (چرا باز آید پشیمانی که باز آید پشیمانی!)

 

همیشه من تو یه اتاق تنها می خوابم و مامان و بابام و این موجود کمیاب که هانیه باشه تو یه اتاق

دیگه لالا میکنن. یه شب حدود ۲ بود که هانیه اومد بالای سرم که آب بخوره آخه همیشه بطری

آب رو بالای سر من میذارن. منم همیشه تا اذون صبح بیدارم. استکان رو برداشت و داخلش آب ریخت

در حال خوردن آب بود که پاشو یواش قلقلک میدادم که فکر کنه سوسک داره رو پاش راه میره

صورت من هم جلوی پاش بود. از اول فهمیده بود که من دارم پاشو قلقلک میدم بعد یه دفعه

محکم با پاش زد تو صورتمبعد بدون هیچ عکس العملی که هیچ اتفاقی نیفتاده در اتاق رو بست

و رفت. این کارش که خیلی عادی رفت اعصابم رو خورد کرد و برام از صد تا فحش هم بدتر بود.

 

 

خیلی هم منو سولپرایز میکنه! یکی از این سولپرایز ها اینه که وقتی حواسم نیست میاد یه لیوان

آب رو سرم خالی میکنه و چون میدونه من خیلی رو موهام حساسم.

هر کاری میخواد بکنه که تلافی کنه عقده هاشو رو موهای بدبختم خالی میکنه.

خب حالا یه توصیف کلی از این موجود براتون میکنم که کاملا بشناسیدش!

۱:پر حرف

۲:خبرکش

۳:کتک میزنه

۴:پنگول میکشه

۵:سال مار به دنیا اومده(وااااااای!!!)

۶:رقاص(تکنو)

۷:قیافه=جدی

۸:عروسک باز

۹:زورگو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت   توسط بیتا و ناهید  | 

دانشگاه از نگاه یک عاشق

شنبه:

همون لحظه که وارد دانشگاه شدم منوجه نگاه سنگینش شدم.
هر جا که می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد و گفت:‍« ببخشید» من که می دونستم
منظورش چی بود. تازه ساعت ?:?? هم که داشتم برد را می خوندم آمد و پشت سرم شروع به خوندن بُرد کرد.
آره دقیقآ می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه. بچه ها می گفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم

یکشنبه:

امروز ساعت ? به دانشگاه رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود
و با رفیقش می گفتن و می خندیدن. تازه به من گفت:« ببخشید آفا می شه شیشه ی پنجرتونو ببندین.
من که می دونستم منظورش چی بود. اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه.» مثه روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش.
راستیتش منم از اون بدم نمی آد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم با نرگسم ازدواج کنم

دوشنبه:

 امروز به محض اینکه وارد دانشگاه شدم سر کلاس رفتم.
بعد از کلاس، مینا یکی از هم کلاسیهام جزوه ی منو ازم خواست. من که می دونم منظورش چی بود.
حتمآ مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه.
راستیتش منم از مینا بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم

 سه شنبه:

 امروز روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا.
فقط یکی از من پرسید:« آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟.» من که می دونم منظورش چیه. ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود احتمالا استقلالیه وقتی جریانو به دوستم گفتم به من گفت:« ای بابا بدبخت منظوری نداشته. »
ولی من می دونم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش می شه. حالا به کوری چشم دوستم
هم هر جور که شده با این یکی هم ازدواج می کنم.

چهارشنبه:

 امروز وقتب که داشتم وارد سلف می شدم یه مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه
ما اردو اومدن. یکی از دخترای اردو از من پرسید:« ببخشید آفا! دانشگاه پرستاری کجاست؟»
من که می دونستم منظورش چیه. اما تو کار درستیه خودم موندم که چه طور دختر ساوجی هم منو شناخته
و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون.
تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره که از عشق من پیر بشه

پنج شنبه:

یکی از دوستای هم دانشگاهیم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد.
من که می دونستم از این نوشابه گرفتن منظورش چیه! می خواد که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرآ قبول کنم.

جمعه:

 امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسیه بزرگ خودمو می دیدم.
عجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتمو تو کاسه ی عسل فرو می بردم که ... مادرم یهو از خواب بیدارم
کرد و بهم گفت که برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نونوایی بودم دخترخانمی ازم پرسید:
«ببخشید آقا صف ? تایی ها کدومه؟» من که می دونم منظورش چی بود اما عمرآ باهاش ازدواج کنم.
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نونوایی بیاد خیلی خوشم نمی آد.

شنبه:

 امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بیافتم که مادرم گفت:
« نمیخواد دانشگاهبری. امروز جواب نوار مغزت آمادست. برو از بیمارستان بگیر.»... وقتی به آزمایشگاه رسیدم
از خانم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت: «آقا لطفآ چند دقیقه صبر کنید.»
من که می دونستم منظورش چیه .... حتما میذونه میرم دانشگاه واز من خوشش اومده
...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت   توسط بیتا و ناهید  | 

بیتا

این جمله به چه زبانی هست و معنی کنید

هو یره لنگ چوقوک به چوخت خنتان دلنگونه؟؟؟

 

من بیتا بیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت   توسط بیتا و ناهید  | 

زندگی یعنی...

زندگی را تو بساز     نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف

زندگی یعنی جنگ    تو بجنگ

زندگی یعنی عشق    تو به آن عشق بورز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت   توسط بیتا و ناهید  | 

گفتگوی یک زن و شوهر در لحظات مختلف زندگی

سفره عقد
زن :عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.

مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن
زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی خودت بهترین هدیه ایی.

مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم (نکته نهفته:شام چی داریم؟)

روز مرد
زن :وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.

مرد:حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد)

روز بعد از تولد بچه
زن:وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی)

مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم , راستی یادم باشه بازم ازاین مارک بخرم،چقدر خوشمزه است)

چهل سال بعد
زن :عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما دیگه  پیر شدیم

مرد :یعنی دیگه کیک نخوریم

دو ثانیه قبل از مرگ
زن :عزیزم همیشه دوستت داشتم

مرد: گشنمه

وصیت نامه
زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم ومحبتم رانثارشان می کردم ،تمام زندگی ام را!!

مرد:شب هفتم قرمه سبزی بدید

اون دنیا
زن : خطاب به فرشته ی مسئول :خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید , نه نه عزیزم , خدایا به خاطر من
(((وسر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)))
مرد :خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت غذابیشتر چیه ،شام چی میدن ؟؟؟؟؟؟؟؟
در اینجا نتیجه میگیریم که...
نتیجه گیری با شما
تو قسمت نظرات برامون بنویسین
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت   توسط بیتا و ناهید  | 

معرفی

سلام بچه ها من ناهیدم امروز مییخوام  بخاطر سوال یکی از شما یک کوچولو از خودم بگم تا باهام آشنا بشین 

اسمم ناهید مجردم مشهدیم

متولد ۶۹

دانشجو کارشناسی رشته حسابداری سال آخر

هدفم فقط شاد کردن شماس حتی برای چند ثانیه

امیدوارم از مطالب من و بیتا جون خوشتون بیاد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت   توسط بیتا و ناهید  | 

تفاوت عروسی رفتن دختر ها و پسرها

 

عروسی رفتن دخترها:
 
دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟!
توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو" لباس داره... اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!! ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه!
 آخر سر هم می ره لباس می خره!!
 بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه...

 

 
حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه...!
البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه... یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..!
مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم!
ماسک های زیادی هم می زاره،
از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!) گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!)
خوب، روز موعود فرا می رسه! ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!) بعد از ناهار...! لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر... توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده ....آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!! ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع میکنه به آرایش کردن...!

 

 
بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره ( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!  

ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!

 

 عروسی رفتن پسرها: 
 اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمیکنه!!

 

 
روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه! 

 

 

 ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!

 

بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم... 
 

توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)
 

ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...

ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشهیا اسپرت...! 
 

تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!

 

 
 

 کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره...!

 خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و برادر هم دستبرد می زنه!!) ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت   توسط بیتا و ناهید  | 

دلم را برد

دختر کولی

فال قهوه برایم گرفت

گفت عاشق شده ای

نگاهش کردم

چشمانم رو بستم

وقتی چشمانمو باز کردم

دلم را برده بود

 

 

دفتر شعری را برداشتم

کنار درخت نشستم

میخواستم غزل بگویم

سایه ای بر سرم افتاد

دختری را دیدم به قصد خودکشی

از صخره ای بالا میرفت

صدایش کردم

نگاهش مرا کشت

 

خب پس از این دو تا متن نتیجه میگیریم که دخترها در چشمانشان جذابیت خاصی دارن

که منجربه کشته شدن یا عاشق شدن طرف میشه.خب اگه اینجوری باشه پس پسرها

چی دارن که دخترها عاشقش بشن؟ هیچی ندارن دیگه!!!!!!!!!

آمار عاشق شدن پسرها زیاد شده ، دلیلش دو متن بالاست.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت   توسط بیتا و ناهید  | 

شاید...

فهمیده ام که دوستی و محبت آدم ها ذره ذره در جانت ریخته می شود و یک دفعه میبینی

یک جایی توی قلب و دلت را به خودشان اختصاص دادن ، همین است که باید حواست باشد

به آدم هایی که وارد زندگیت می شوند ، فهمیده ام با کسی که اول جاده دو راهی را نشان

میدهندنباید همسفر شد ، فهمیده ام که زرنگی کردن توی رفاقت ، حماقت است ، فهمیده ام

که اگر حرف دلت را پنهان کنی شاید چیزی را از دست ندهی و اما یقین داشته باش چیزی هم

به دست نمی آوری ، فهمیده ام وقتی دلت میخواهد بیشتر کنارش باشی یا زمان بیشتری هم

صحبت باشید ، باید حواست را جمع کنی ، شاید در دلت خبری میشود...

شاید عین شین قاف دارند کنار هم میشینند و کلمه سازی میکنند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت   توسط بیتا و ناهید  |